جستجوی دامنه
گروه نگاه نو
26 آذر 1389
راز خوشبختی (اثر پائولو كوئيلو)
موضوع درسهای زندگی
فرستنده: negahenew
راز خوشبختي
تاجري پسرش را براي آموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسان ها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينكه بالاخره به قصري زيبا برفراز كوهي رسيد. مرد خردمندي
كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي كرد . بجاي اينكه با يك مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد كه
جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي خورد. فروشندگان وارد و خارج مي شدند. مردم در گوشه اي گفتگو
مي كردند. اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي هاي لذيذ آن
منطقه چيده شده بود.
خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلا وقت
ندارد كه " راز خوشبختي " را برايش فاش كند . پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو
ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد : معذالك مي خواهم از شما خواهشي بكنم.
آن وقت يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت : در تمام اين مدت
گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين
رفتن از پله هاي قصر در حالي كه چشم از قاشق برنمي داشت .دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : آيا فرش هاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد؟ آيا باغي را كه استاد باغبان ده سال
صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك زيبا و ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده در
كتابخانه ملاحظه كرديد؟
مرد جوان شرمسار اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده است . تنها فكر و ذكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه
خردمند به او سپرده بود حفظ كند . خوب پس برگرد و شگفتي هاي دنياي مرا بشناس . آدم نمي تواند به كسي
اعتماد كند مگر اينكه خانه اي را كه او در آن ساكن است بشناسد.
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در كاخ پرداخت . در حالي كه همچنان قاشق را به دست داشت
با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف ه ا بود مي نگريست . او باغ ه ا را ديد و
كوهستانهاي اطراف را . ظرافت گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين
كرد.
وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف كرد.
خردمند پرسيد : پس آن دو قطره روغني كه به تو سپرده بودم كجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است!
آنوقت مرد خردمند به او گفت: تنها نصيحتي كه به تو مي كنم اينست:
"راز خوشبختي " اينست كه همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را
فراموش كني.
گزيده اي ازكتاب " كيمياگر"
اثر پائولو كوئيلو
.
جستجوی دامنه
مقالات
اخبار
تهران - خیابان عباس آباد - بعد از خیابان میرعماد - پلاک 312 - طبقه پنجم - واحد 12